نوع نگرش به قدرت به عنوان يك مفهوم بنيادين در علم سياست تأثير بسزائي در شناسايي و طبقهبندي نخبگان نظريهپرداز اين علم دارد و به همين دليل، شاهد تعدد تعاريف موجود در تبين آن هستيم. تعريف مشهور قدرت از ديدگاه ماكس وبر به معناي “احتمال دستيابي افراد به خواستههاي خود به رغم مخالفت ديگران”[1]، كه داراي موافقان و مخالفيني است. به نظر ميرسد ارائه تعريف جامع و مانع از مفهوم قدرت، بايستي متناظر با تمامي حوزههاي درگير با اين مفهوم باشد. در اين صورت، تقريباً هيچ بخشي از زندگي و تعاملات جامعه بشري فارغ از اين معنا نخواهد بود. در جامعة جهاني مدرن امروز “قدرت” متغيير تعيين كنندهاي است كه حتي در پارهاي از مواقع به نحو آزار دهندهاي مشخص كننده سير و جهت اتخاذ هرگونه سياستگذاري و تصميمگيري ميباشد. جداي از ساير حوزهها، عالم سياست اين هماني خاصي با مفهوم قدرت دارد و به دليل همين پيوستگي، قالبهاي جديدي را به همديگر تحميل مينمايند. گاهي، موضوع و ماده خام “مفهوم قدرت” ايدئولوژي، اقتصاد و يا سلاحهاي نظامي است كه سياست و سياستمداران را به سمت دستيابي به اهدافي در آن حوزهها سوق ميدهد. گاهي نيز نظيردوره فعلي، قدرت از عناصر مختلفي تشكيل ميشود. عناصري كه وجود و يا عدم وجود هريك از آنها تأثيري مستقيم در اندازهگيري قدرت هر بازيگر سياسي در صحنه داخلي و عرصة خارجي دارد. در عرصه خارجي تلفيق مناسبي از ايدئولوژي، عوامل اجتماعي ـ انساني، عوامل سياسي، عوامل جغرافيايي و نظامي تعيين كننده جايگاه هر واحد سياسي در نظام قدرت جهاني است. در عرصة داخلي و در پهنة افراد نيز، منزلتهاي خانوادگي شخصي، تحصيلات، ارتباطات سياسي و نظاير آن، جايگاه افراد را در دستيابي به “قدرت” مشخص ميكند. حاصل جمع همة صحبتها گستردگي و پيچيدگي مفهوم قدرت و لزوم داشتن نگاهي عميق و فراگير را به آن نشان ميدهد.